تبليغاتX
...!

هستم ولی نیستم به همین سادگی به همین زهرِ ماری!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط   | 
امروز سعید رو دیدم!سعید عرب لو..دانشجویی که یه پاشو  از دست داد فقط به خاطر بی لیاقتی مسئولای خوابگا ها.دانشجویی که به خاطرش تریبون داشتیم.تحصن کردیم و اعتراض.واقعا یه جوری شدم وقتی عصاشو دیدم و شلواری که از پایین تا کرده بود فقط چون یه پاش قطع شده بود...
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:27  توسط  

این راه و رسم گم و گور شدن نبود

مهندس جان آدم برای رد شدن از رود خونه به یه شاخه ی نازک درخت که حتی نمیتونه وزن یه پروانرو تحمل کنه تکیه نمیکنه، مانتوی سفید گلی چه شکلیه؟فک کـــــــن

البته بماند آقا محسن چقدر آقای با شخصیتی بودن.الهه کجایی؟

هر برفی برا خوردن نیست عزیز جونم.

خاله ی الهه هم که بماند چقدر پایه بودن

تربچه هم بهمون خندید و تیکه ی تمیز "مرده شور جماعتتونو ببره" که دهن مرده شور و بر و بچزشو بست

چی گفتم من!!!دو تا!!!!!یکی برا دانشگاه یکی برا بیرون دانشگاه.فک کـــــــن!من

آقا ما تو حسرت یه چایی موندیم کاش تربچه برام چایی می آورد کلی حال کردم با تیریپشون

راستی جان بر کف هم آدم خوبی بودا

 در ضمن وقتی داری رو یه صخره می رقصی فقط کافی نیس که خیالت از آدمایی که نمیان جمع باشه، بعضی وقتا هم باید مطمئن شی سنگا از زیر پات سر نمیخورن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:44  توسط  
ز روزگار من آشفته تر چه می خواهی؟

پ.ن.هر جور که حساب میکنم میبینم تو بساطم هیچ رقمه حوصله موصله پیدا  نمیشه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:2  توسط   | 
فک کنم هنوز یکی دو ساعت نمیگذشت از وقتی که به یه دوست توصیه کردم اگه رنگ چشمای نگارت شبیه چشمای منه بیشتر مواظبش باش!!
!
آهای تویی که از اسلام و قرآن و محمد و همه ی دین و آیینش فقط صیغه و این کوفت و زهر مارارو شنیدی:
هر چی که امروز از دهنم در اومد و بهت گفتم حقت بود!
تازه مراعات شعور نداشتتو کردم وگرنه بهتر از این بهت نشون میدادم جواب چرندیاتت چه جیزایی میتونه باشه!
آخه مرتیکه ی عوضی اسلامی که تو از توش فقط همین چرندیاتو فهمیدی به درد عمتم نمیخوره که بخوای اونو برا من توضیح بدی .
آخه تو گه میخوری اسم خیلیا رو رو رو زبون کثیفت میاری!
تو اول برو سر تا پای خودتو آب بکش بعد بیا به من بگو من خیلیا رو میشناسم که نماز نمیخونن
تویی که نماز میخونی کربلا رفتی و هزار تا کار بچه مسلمونا رو انجام میدی ، دفه ی بعد اول دهنتو آب بکش بعد اسم خدا رو بیار وگرنه خودم نشونت میدم اگه الان خدا جوابتو نمیده به خاطر اینه که یه بنده هایی رو زمینن که میتونن جواب مزخرفات و خذعبلاتتو بدن!اگه باور نداری یه بار دیگه تمومحرفا و پیشنهاداتو تکرار کن تا این دفه یه جور دیگه بشورمت و بزارمت کنار
خداجونم چرا به این آشغالا یاد ندادی اگه میخوان محمد رو الگوی خودشون بزارن ، محمد فقط تعداد زناش نبود که نشون پیامبر بودن و مسلمون بودنش باشه!محمد ،محمد بود!تو رو چه به اون؟!
تو آدم باش من خودم در حد پیغمبر میپرستمت 




+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 21:16  توسط   | 
آقا امروز مینا آمد پیش ما

یعنی من و مینا رفتیم یک جایی
و درس خواندیم
و یک فیلم دیدیم که نمیشود اسمش را اینجا آورد چون وبلاگمان ف.ی.ل.ت.ر میشود
و ما خنده های شبیه خودمان را در آن فیلم دیدیم
و دختر خنده شبیه ما در آن فیلم مُرد
و من و مینا گشنگی کشیدیم
و مامانم قطعا دعوایم خواهد کرد اگر بفمد به مهمانم نهار نداده ام
آخر مامان من نمیداند که من گفتم نهار بخوریم مینا جان و مینا گفت نه مریم جان
و ما به جای نهار چیز ها خوردیم
و من باز هم قسمتی را خواب بودم
و مینا جریمه شد یعنی گفت که شده ولی بعد گفت آقاهرو خر کرده اما هر چه اصرار کردم نگفت چرا و چگونه و با چه ترفندی و بهد گفت که آقاهه خودش داد من گفتم میـــــــنا؟و او تاکید کرد که تخفیف را میگوید
و باز مینا به پیش ما خواهد آمد
تا بهانه ای باشد برای درس خواندن و فیلم سانسور شده و نشده ببینیم
و مینا چنگال ها را شست
و من نگفتم که بشوردا
و این را گفتم تا بدانید مینا مهمان سوسولی نیست و من صاحب خانه ی بدی نیستما
و مینا یک فیلم هم در غیاب من دید.من نمیدانم چه فیلمی ولی تک خوری کرد مینا و گفت خــــــــــــــــیلی قیلم بودا و مهشید نبود تا ابر های سوال بالای سرمان را بترکاند ولی مینا یک تنه خودش حریف همه ی سوالات شده و گفت که search علمی کرده (به قول ابول که هر وقت مارا میبیند کله اش را میچرخاند که ما را نبیند و فکر میکنند که ما هنوز به دنبال شیرینی هستیم و الحق که اشتباه هم فکر نکرده:علـــــــــــــــــــــــــــــــــــمی؟)و سوالات دارد در محلول های مغز مینا یکی یکی یکی تک تکی حل میشود.
و ما مینا را دوس داریم
و مینا عزیز دل ماس
و به خاطر آنکه مینا مهمان خوبی است ما به خانه ی خویش نیز دعوتش خواهیم کرد
و ما به مینا گفتیم و نشان دادیم که همینی هم که خواندیم خودش کلی بود
و ابر تعجب بود که یکی پس از دیگری بالای سر مینا ظاهر میشد
و همان به که مینا روسری بر سر نداشت وگرنه این ابر ها روسری اش را مچاله میکردند و ما مجبور بودیم یک ساعتی را در محل سمینار های دخترانه ی دانشکده بگدرانیم تا ایشان(یعنی همان مینا جان)آنرا مرتب کنند.
راستی دلمان هم کلی برای همان دختری که دیروز قبل از خوردن بستی دروغ میگفت مثل همان حیوان باوفا تنگ شده بازم خیـــــــــــــــلی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط   | 
من گریه نکردم.من فقط ناشیانه خندیدم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:50  توسط   | 
آخه قربونت برم من!میشه این دفه که گرسنت شد به یه بیکن رضایت بدی و هوس ماکارونی نکنی؟واسه خودت میگم باور کن!اون جوری نه غذات میسوزه نه قابلمه نه ...

*خوب مهشید میتونه که میتونه چه ربطی به تو داره؟

*میشه یکی جلوی روند خانم شدن من تو خوابگاه رو بگیره؟

*چه اصراریه وقتی میتونی بری خونه بمونی اینجا آخه؟

مخاطب خاص:

آدما چیزیو به هم بدهکار نیستن!پس اگه یه ذره کاشتنت(!!!)نمیتونی اعتراضی کنی ...

اگه من و تویی به قرارامون نمیرسیم تقصیر من و تو نیست!تقصیر ترافیکاییه که تو ذهنامون به وجود آوردیم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:49  توسط   | 
:

این حس الانمه نسبت به بلاگفا

*فقط کافیه از صبح کسی بیشتر از یه بار به وبلاگ من سر زده باشه خودش میفهمه چقدر با این موجود زبون نفهم درگیری داشتم

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:13  توسط  
خدا جونم من دیگه نمیتونم از پس بعضی از آدمات بر بیام خودت بقیشو برو جلو.

*وقتی یکی آدم حسابت میکنه تو هم سعی کن آدم باشی آدم جان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط   |